تبليغاتX
پنجره های ذهن یک پخمه


پنجره های ذهن یک پخمه

میان آفتاب هشتم دی ماه طنین برف میآید چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من


خیام

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:32 توسط لادن|

بابا جون به خدا من در جایگاه قضاوت نیستم

" به غیر از این جمله ی معترضه یه چیز دیگه هم هست. چرا همه بهم میگن مواظب باش گولت نزنن.

"من که بچه نیستم"

بزرگ شدم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:10 توسط لادن|

خیلی خیلی سخته که مواظب باشی و دعا کنی فعلاً دل نبندی

جدیدا حس می کنم زندگیم داره زمینی تر می شه .

یکی باید پیدا شه و  زیبا  و آبی و لعابیم کنه

خودم از پسش بر نمی آیم

مطمئنم

اوست نشته در نظر من به کجا نظر کنم                   اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم


امروز به یکی قول دادم که خوب شم " انی تبت الیک و انی من المسلمین"

 من به سویت برگشتم و تسلیم تو شدم

    

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 21:36 توسط لادن|

بعضی اوقات یه لحظه یه قدم یه نفس اونطوری که مطلوبه  اونطوری که خودتو خودش دوست دارین

انگار که زندگیو برات آبی آسمونی میکنه

انگار که یه باد خنک بهاری روی صورتت می وزه و می ره و با وزشش پاکت می کنه

زندگیتو پاک و آبی میکنه

عین کاج هایی که کنار همن و هر وقت نسیم بهاریه میاد پیششون رو به آسمون براش دست تکون میدن

عین خودشون میشی

عین آبی که کنار همون کاجها می ره با نسیم و زیر آسمون ؛ آبی میشه . میره

میره

میره تا خدا... تا خود خود آبیه خدا 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:5 توسط لادن|

روزي كه در جام شفق مُل كرد خورشيد
بر خشك‌چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم‌
خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم‌

خورشيد را بر نيزه‌؟ آري‌، اين‌چنين است‌
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است‌

بر صخره از سيب زنخ بر مي‌توان ديد
خورشيد را بر نيزه كم‌تر مي‌توان ديد

در جام من مي پيش‌تر كن ساقي امشب‌
با من مدارا بيش‌تر كن ساقي امشب‌

بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند
مي ده‌، حريفانم صبوري مي‌توانند

اين تازه‌رويان كهنه‌رندان زمين‌اند
با ناشكيبايان صبوري را قرين‌اند

من صحبت شب تا سحوري كي توانم‌؟
من زخم دارم‌، من صبوري كي توانم‌؟

تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك‌
ساقي‌ سلامت اين صبوران را مبارك‌ 

من زخم‌هاي كهنه دارم‌، بي‌شكيبم‌
من گرچه اين‌جا آشيان دارم‌، غريبم‌

من با صبوري كينه‌ي ديرينه دارم‌
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم‌

من زخم‌دار تيغ قابيلم‌، برادر
ميراث‌خوار رنج هابيلم‌، برادر!

يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه‌
يحيي‌! مرا يحيي برادر بود در چاه‌

از نيل با موسي بيابانگرد بودم‌
بر دار با عيسي شريك درد بودم‌

من با محمد از يتيمي عهد كردم‌
با عاشقي ميثاق خون در مهد كردم‌

بر ثور شب با عنكبوتان مي‌تنيدم‌
در چاه كوفه واي حيدر مي‌شنيدم‌

بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم‌
عماروَش چون ابر و دريا مويه كردم‌

تاوان مستي همچو اشتر باز راندم‌
با ميثم از معراج دار آواز خواندم‌

من تلخي صبر خدا در جام دارم‌
صفراي رنج مجتبي در كام دارم‌

من زخم خوردم‌، صبر كردم‌، دير كردم‌
من با حسين از كربلا شبگير كردم‌

آن روز در جام شفق مُل كرد خورشيد
بر خشك‌چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

فريادهاي خسته سر بر اوج مي‌زد
وادي به وادي خون پاكان موج مي‌زد

بي‌درد مردم ما خدا، بي‌درد مردم‌
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم‌

از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم‌
زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم‌

از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
دست علم‌دار خدا را قطع كردند

نوباوگان مصطفا را سر بريدند
مرغان بستان خدا را سر بريدند

در برگ‌ريز باغ زهرا برگ كرديم‌
زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم‌

چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك‌چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:41 توسط لادن|

    دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:35 توسط لادن|

همیشه یکی از دعاهای زندگیم این بود که

 خدایا منو با آدمای پاک و قشنگت که هنوز روحشون دست نخورده و افکارشون بوی سیب و عطر کاه گل بارون خورده داره آشنا کن

اونایی که با یه حرفشون رنگ آسمونو به یادت میارن و مثل بقیه نیست .

مثل بقیه نیستن و واسه ی همین وقتی بقیه نا راحتت میکنن میتونی بری پیششونو دلت آبی بشه گوشت پر از صدای خش خش برگ و صورتت پر از نسیم خنک پاییزی چشمات پر از برگهای رنگارنگ  و روحت بشه عین یه قطره شبنم پاک

و این سرآغاز جدیدیه برای دوباره نزدیک شدن به تو و تو به من...


به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 14:35 توسط لادن|

یادم آمد هان

داشتم میگفتم : آن شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد

و چه سرمایی ، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

لیک آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم

همگنان را خون گرمی بود.

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود.

مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -

راه می رفت و سخن می گفت.

چوبدستی منتشا مانند در دستش .

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود

همگنان خاموش.

گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش :

هفت خوان را زاد سرو مرو

یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون ...

همچنان میرفت و می آمد.

همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:

قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختیهاست

خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،

روکش تابوت تختی هاست

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم ،

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند :

آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،

پور زال زر جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز

-چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایرانشهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان ، چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نباید بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود دید ،

بس که خونش رفته بود از تن

بس که زهر زخمها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،

او از تن خود

- بس بتر از رخش –

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می پایید.

رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

به هزاران یادهای روشن و زنده...

گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سایه ای دید

او شغاد، آن نا برادر بود

که درون چه نگه می کرد ومی خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......

باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!

دید

رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند

با هزارش یادبود خوب ،

خوابیده است آنچنان که راستی گویی

آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........

بعد از آن تا مدتی دیر ،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود:

"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،

باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :

جنگ بود این یا شکار؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر؟"

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نا برادر را بدوزد

– همچنان که دوخت -

با تیر وکمان

بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،

و بر آن تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

همچنان که می توانست اواگرمی خواست

کان کمند شصت خویش بگشاید

و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست ، گویم راست

قصه بی شک راست می گوید .

می توانست او اگر می خواست


مهدي اخوان ثالث

 روزهاي پيش دانشگاهي ۱۳۸۹

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:35 توسط لادن|

يه موقع هاييي يعني توي يه شرايطي يا برهه هايي از زندگي آدم تو موقعيت هايي قرار ميگيره كه نسبت به يه چيزايي متنفر يا به شدت علاقه مند مي شه .

مثلا من تا اول دبيرستانم از بادنجون متنفر بودم ولي الان دوسش دارم.

مامانم ميگه بچه كه بودي انقده ميگو دوس داشتي حتي خام هم مي‌خورديش اما الان واقعا واقعا واقعا ازش متنفرم

تا همين سال پيش گوجه فرنگي خيلي دوس داشتم ولي حالا ديگه نميخورم

تا همين ۱۰ ماه پيش كه هنوز نرفته بودم سر كار  از آدماي پرحرف بدم نيومد يا حد اقل نسبت بهشون حسي نداشتم ولي الان.........واااااااي وااااااااااي وااااااااااي

صبر.....

تصميم گرفتم هر روز ۳تا خرما بخورم ميگن صبر رو زياد ميكنه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:45 توسط لادن|

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم
حلاج و شانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سری ست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوخته داغ خداییم


مولانا
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 16:23 توسط لادن|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت